X
تبلیغات
شعري براي دلم


شعري براي دلم

 
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 11:13 توسط دختر پاییز| |

تقصیړ هیچڪس نبۅב ماבړم هم سړ از ڪوבڪے هایم בړ نیاۅړב...

مـט بایـב تنهایے  ړا تا (ے ) آخړش میړفتمـ...

اشڪها هنۅز همـ بیـט چشمهاے  پـבړخوانـבه ۅ پینۅڪیۅ فړقے  بړاے  آمـבט نمیگذاړنـב..

בنـیـــا گاهے حړفتــــ ړا آنقـבړ بـב میفهمـב ڪـﮧ با بـلنـבتړیـט صــבاے ڪۅבڪانه بگویے בۅچړخـﮧ میخواهمـ 

ۅ ۅیلـچــړ نصیبتـــ شۅב...

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 12:15 توسط دختر پاییز| |

چرا ایرانیان سیزده را نحس میدانند؟
خشایار شاه قصد حمله به یونان را میکند اما با مخالفت همسرش وًشتی مواجه میشود...
یهودیان به دلیل دشمنی هایی که با مسیحیان داشتند از طرح حمله به یونان استقبال میکنند،در این میان یکی از وزیران شاه که یهودی بود به نام مودخای توطئه ای علیه همسر شاه میچیند و پس از رایزنی هایی با شاه وًشتی را کنار میزند(در صورت نیاز به شفاف سازی بیشتر به شبکه اطلاع دهید(
پس مدتی به شاه پیشنهاد میدهد تا از تمام ایالت های ایران دختران زیبا را بیاورند و شاه یکی را برگزیند شاه قبول میکند و باز با دسیسه دختر برادر مودخای به همسری شاه در می آید و نام خود را از یک اسم یهودی به اٍستر تغییر میدهد استر نامی ایرانی است که وارد زبان لاتین شده و به استار تبدیل شده.
استر وارد دربار میشود و به کمک عموی خود ب ساماندهی امور یهودیان میپردازد.
هامان ،فرمانده لایق ایرانی از تحرکات این دو آگاه میشود و به شاه هشدار میدهد شاه ساده نیز قضیه را به استر میگوید...
شب 12فروردین آنقدر به خشایارشاه شراب مینوشانند تا حکم اعدام هامان و مریدانش را میگیرند همانطور که حکم اعدام امیر کبیر را میگرند.
صبح روز 13 فروردین قتل عامی بزرگ در ایران روی میدهد به استناد کتب فراماسونها در این روز 70هزار ایرانی کشته و 15قوم ایران مقطوع النسل میشوند.
عدد سیزده علاوه بر فرهنگ ایرنی در فرهنگ مسیحیان نیز منحوس است چراکه سیزدهمین نفری که حضرت مسیح را لو میدهد و باعث دستگیری حضرت میشود یک یهودی بود که در مقابل 30سکه نقره حضرت را میفروشد.
این در حالی است که 13 از اعداد مقدس فراماسون هاست!
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 16:17 توسط دختر پاییز|

تو بړاے همیشـﮧ مے ړوے و مـט چقـבړ ڪاړ ړوے سړم ړیختـﮧ

خاطړاتـــ زیاבے بړاے فړاموش ڪړבט בاړم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 17:7 توسط دختر پاییز|

هنوز همـ منتظړمـ...

 ۅسط یکـــ شبــــ باړانے کـﮧ  از شدتـــ تبـــ ؏ـرق کړבه امـ...

 بـیـבاړم کنے ۅ بگویے:

 چیزے نیستـــ فقط یکــ کابوس بۅב....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 13:53 توسط دختر پاییز|

پستچے حواس پرتــــ

نامـﮧ هاے تورا בر خانـﮧ  همسایـﮧ  مے انـבازב

وگرنـﮧ  محال استــــ فراموشم کـرבه باشے 


نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 14:26 توسط دختر پاییز|

من بی تـــــو ..
شـــعر خواهــــم نوشـــــت..

تـــــو بی مــــن..!
چه خواهی کرد؟

اصلا یادت هســـت که نیســـتم؟
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 19:54 توسط دختر پاییز|

هیچ کس را اجازه نمی دهم سر مزارم گریه کند
زنده بودنم گریه داشت ، آنها خندیدند

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 22:29 توسط دختر پاییز|

گاهی دلم می خواهد کفش هایم را پا به پا بپوشم تا ببینم هنوز کسی حواسش به من هست!!
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 22:37 توسط دختر پاییز|

همیشه ایـט تویے که میروے

همیشه ایـט مـنــم که مے مانـم 

همیـט...

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 15:43 توسط دختر پاییز|

می دانی

نیامدن از نبودن دردناک تر است

نبودن از تقدیر است

اما

 نیامدن از تقصیر

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 11:38 توسط دختر پاییز|

تـمـــــام راه را با او آمده بــــودم 

چـــــیزی نـمانده بود

خدا چقـــدر دیـــــــر یـــادش آمد

او قسمت من نیست 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 17:16 توسط دختر پاییز|

رفتـטּ تــــــو حاבثه بوב



مانــבט مــטּ امـــا



فـــــاجعـــه

سلام دوستای عزیزم.ممنونم از همه اونایی که تو این مدتی که نبودم فراموشم نکردن و هر از گاهی اومدن به وبلاگم.خیلی خوشحال شدم کامنتاتونو دیدم.

ولی این وسط یه چیزی خیلی ناراحتم کرده.خیلی از دوستام رفتن و من دیر اومدم.خیلی دلتنگشون بودم.امیدوارم یه روزی برگردن.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 20:3 توسط دختر پاییز|

به قول یکی از دوستام همیشه قصه رفتن را سخت میشود نوشت.

چیزی ندارم بگم جز اینکه دلم واسه تک تک تون تنگ میشه.برام دعا کنیین.

کاش میشد نرم ولی....

خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 12:12 توسط دختر پاییز|

یک روز برمی گردے

می بینے هیچ چیز،

و هیچ کس عوض نشده

حتے خودت ،

که هنوز روی همان صندلی قدیمی نشسته ای

  و از فنجان لب پریده ات چاے مے نوشے
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 11:5 توسط دختر پاییز|