کاشکی بد نشود آخر این قصه ی بد

 
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 11:13 توسط دختر پاییز| |

تقصیړ هیچڪس نبۅב ماבړم هم سړ از ڪوבڪے هایم בړ نیاۅړב...

مـט بایـב تنهایے  ړا تا (ے ) آخړش میړفتمـ...

اشڪها هنۅز همـ بیـט چشمهاے  پـבړخوانـבه ۅ پینۅڪیۅ فړقے  بړاے  آمـבט نمیگذاړنـב..

בنـیـــا گاهے حړفتــــ ړا آنقـבړ بـב میفهمـב ڪـﮧ با بـلنـבتړیـט صــבاے ڪۅבڪانه بگویے בۅچړخـﮧ میخواهمـ 

ۅ ۅیلـچــړ نصیبتـــ شۅב...

نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 12:15 توسط دختر پاییز| |

تو بړاے همیشـﮧ مے ړوے و مـט چقـבړ ڪاړ ړوے سړم ړیختـﮧ

خاطړاتـــ زیاבے بړاے فړاموش ڪړבט בاړم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1392ساعت 17:7 توسط دختر پاییز|

هنوز همـ منتظړمـ...

 ۅسط یکـــ شبــــ باړانے کـﮧ  از شدتـــ تبـــ ؏ـرق کړבه امـ...

 بـیـבاړم کنے ۅ بگویے:

 چیزے نیستـــ فقط یکــ کابوس بۅב....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 13:53 توسط دختر پاییز|

پستچے حواس پرتــــ

نامـﮧ هاے تورا בر خانـﮧ  همسایـﮧ  مے انـבازב

وگرنـﮧ  محال استــــ فراموشم کـرבه باشے 


نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 14:26 توسط دختر پاییز|

من بی تـــــو ..
شـــعر خواهــــم نوشـــــت..

تـــــو بی مــــن..!
چه خواهی کرد؟

اصلا یادت هســـت که نیســـتم؟
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 19:54 توسط دختر پاییز|

هیچ کس را اجازه نمی دهم سر مزارم گریه کند
زنده بودنم گریه داشت ، آنها خندیدند

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 22:29 توسط دختر پاییز|

گاهی دلم می خواهد کفش هایم را پا به پا بپوشم تا ببینم هنوز کسی حواسش به من هست!!
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 22:37 توسط دختر پاییز|

همیشه ایـט تویے که میروے

همیشه ایـט مـنــم که مے مانـم 

همیـט...

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 15:43 توسط دختر پاییز|

می دانی

نیامدن از نبودن دردناک تر است

نبودن از تقدیر است

اما

 نیامدن از تقصیر

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 11:38 توسط دختر پاییز|

تـمـــــام راه را با او آمده بــــودم 

چـــــیزی نـمانده بود

خدا چقـــدر دیـــــــر یـــادش آمد

او قسمت من نیست 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392ساعت 17:16 توسط دختر پاییز|

رفتـטּ تــــــو حاבثه بوב



مانــבט مــטּ امـــا



فـــــاجعـــه

سلام دوستای عزیزم.ممنونم از همه اونایی که تو این مدتی که نبودم فراموشم نکردن و هر از گاهی اومدن به وبلاگم.خیلی خوشحال شدم کامنتاتونو دیدم.

ولی این وسط یه چیزی خیلی ناراحتم کرده.خیلی از دوستام رفتن و من دیر اومدم.خیلی دلتنگشون بودم.امیدوارم یه روزی برگردن.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 20:3 توسط دختر پاییز|

به قول یکی از دوستام همیشه قصه رفتن را سخت میشود نوشت.

چیزی ندارم بگم جز اینکه دلم واسه تک تک تون تنگ میشه.برام دعا کنیین.

کاش میشد نرم ولی....

خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 12:12 توسط دختر پاییز|

یک روز برمی گردے

می بینے هیچ چیز،

و هیچ کس عوض نشده

حتے خودت ،

که هنوز روی همان صندلی قدیمی نشسته ای

  و از فنجان لب پریده ات چاے مے نوشے
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1391ساعت 11:5 توسط دختر پاییز|

کاش مے  شد گوشه اے نوشت: خدایا امشب خیلے  خســته ام,
فــــــردا صــــبح بــیـــــدارم نکن.......
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 12:19 توسط دختر پاییز|