مسیر ...

باران مي بارد،اما جاي پاي دلتنگي ات را پاک نمي کند
هر جاي دلتنگيت ميشود آينه اي کوچک که مهتاب را درونش اسير مي کند
تا مرا به سوي خاطراتت روانه کند
...

طلوع ...

شب را به ديدن چشمانت ،چشم برهم ميگذارم
تو که باشي بي پروا از کابوس شبانه سر بر بالين ميگذارم


صبح هنگام ،با چشمانت روز را آغاز ميکنم
توکه باشي بي پروا از دردها زندگي را معنا ميکنم
...