دل غم دیده ...

لیلی نوای رفتن دارد و بی وفایی می کند

زعشق پا پس میکشد و دل ما خون می کند

چهر ز ما برگردانده و جز کوچه ما به هر کوچه ای راه کج می کند

هم صحبت ادیان گشته و زما بی محلی می کند

پای رفتن دارد و خنده بر دل شکسته می کند

روزگار بر دل غم دیده تنهایی را آورده و دل بر آن تکیه می کند

...

 

 

غرور...

شکوه زندگی را دیدم و سکوت کردم ،کاش...
چشمان به وسعت دریا را دیدم وسکوت کردم ،کاش...
اشک هایت را دیدم وسکوت کردم ،کاش...
دستان سردت را دیدم و سکوت کردم ،کاش...
پاهای از رفتن باز مانده ات را دیدم وسکوت کردم ،کاش...
ندای قلبت را شنیدم و سکوت کردم ،کاش...

کاش کاش کاش،سکوت بر زبانم جاری نبود
کاش کاش کاش،سردی سکوت بر دستانم نبود

کاش کاش کاش،در باران چشمانت بی چتر مهمان بودم
کاش کاش کاش،پا به پایت می آمدم ،میزبان قدمهایت بودم

کاش کاش کاش،ندای قلبت سکوتم را درهم می شکست
کاش کاش کاش،قفل سکوت بر غرورم می شکست
کاش کاش کاش

...