به شوق تو ...
گذشتن از دریای پر تلاطم محال بود
به شوق دیدارت به دریا زدم
شعله های غرور زبانه می کشید
محو تماشای چشمانت، تن به آتش زدم
در اوج مهنت و قدرت به زیر آمدن چه رنج و دردآور
به پیشگاه تو سجده و پیشانی بر خاک زدم
چه سخت است در آغوش مرگ، جان سپردن
به شوق وصالت چشم بسته،ازجسم فانی بیرون زدم
...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹ ساعت 21:47 توسط ...
|