گذشتن از دریای پر تلاطم محال بود
به شوق دیدارت به دریا زدم

شعله های غرور زبانه می کشید
محو تماشای چشمانت، تن به آتش زدم

در اوج مهنت و قدرت به زیر آمدن چه رنج و دردآور
به پیشگاه تو سجده و پیشانی بر خاک زدم

چه سخت است در آغوش مرگ، جان سپردن
به‌ شوق وصالت چشم بسته،ازجسم فانی بیرون زدم

...