می پرستم تو را ...

پرستش ازآن توست نه من
چشمان پرفروغ ازآن توست نه من
دستان پر مهر ازآن توست نه من
کلام شیرین ازآن توست نه من

عابد به دنبال معبود،اما من می پرستم تو را
سیاح در گرد عالم ،اما من هستی میدانم چشم تو را
زاهد درپی دست خدا،اما من اعجاز میدانم دست تو را
عارف درطلب سخن معبود،اما من حیات میدانم کلام تو را

...

نام تو ...

کاش رویایی داشتم به نام تو
کاش خواب هایم کشیده شود به سمت تو
کاش خاطره هایم تمام شود به اسم تو
کاش سحر هنگام بیدار شم به عشق تو
کاش همه سجده کنن به زیبایی تو
کاش عمر را بگذرانم در کنار تو
کاش هنگام مرگ جاری شود زبانم به نام تو
کاش کاش کاش هیچ نداشتم ،دنیارا داشتم با وجود تو
...

سکوت ...

زمانی که سکوت ،جای قلم را میگیرد
آن زمان حرف ها ناگفته می ماند،دل از دنیا میگیرد

زمانی که احساس غریبی میکند
آن زمان ،دنیا تنگ ، احساس خفگی میکند

زمانی که دلتنگ ،دل تنگ شدن هستی
آن زمان بی قلب واحساس ،در انتظار مرگ هستی

زمانی که شادی و غم را فراموش کرده ای
آن زمان ،چشم را نه از شوف نه از غم ،از فراق خود تر کرده ای

...

شبنم ...

جای نگاهت مانده هرچند از چشم دور شوی

آن شیطنت ها هست هرچند آرام شوی


آن خنده ها بر لبانت هست هرچند سر به زیر شوی

قدم بر قلب نهاده ای هرچند خود را مهمان دانی و شبنم شوی

...

خدا نگهدار توست ...

نگاه هاي عاشقانه، کار من
چشمان بي فروغ براي توست، مي دانم

بي قراري ها ،کارمن
دستان سرد براي توست، مي دانم

گريه هاي شبانه ،کار من
روياهاي شبانه براي توست، مي دانم

چشم انتظاري ها ،کار من
فاصله وترديد براي توست، مي دانم

ماندن و اميد داشتن ، کار من
خدا نگهدار توست ،مي دانم

...

در راه ...

نگاهم روي سرنوشتم دوخته
قلبم از فاصله و انتظار سوخته

بهار زندگي، سرماي دوريت به استخوان رسيده
خورشيد حيات،آوازه مهرباني ات به ما رسيده

نا اميد در زمستان مانده ام
از پا افتاده و از قافله عشق جا مانده ام

نفس هايم بدون تو به آخر رسيده
مرگ زودتر از تو به من رسيده
...

 

پروردگارم ...

پروردگارم
به نام معجزه به قلب بی جان، جان داده ای
به نام عشق روح بر این جسم بی جان داده ای
به نام احساس دوست داشتن بر زبان داده ای
به نام زیبایی خنده بر لب داده ای
به نام ایثار اشک بر چشمان خشکیده داده ای

پروردگارم
چشم بر معجزه ات بسته و قلب شکسته ام
چشم بر عشقت بسته و روح را سیاه کرده ام
چشم بر احساست بسته و دوست داشتنش را به بازی گرفته ام
چشم بر زیبایی ات بسته و خنده از لبانش ربوده ام
چشم بر ایثارت بسته و سردی برچشم و اشک از او گرفته ام

پروردگارم
میان تکه تکه های قلبم        خلوتی با خود کرده ام
جایی میان سیاهی روحم     راز و نیازی با تو کرده ام
                 پشیمان به سویت آمدم       استجابت کن مرا ،من راه گم کرده ام

...

 


 

دل غم دیده ...

لیلی نوای رفتن دارد و بی وفایی می کند

زعشق پا پس میکشد و دل ما خون می کند

چهر ز ما برگردانده و جز کوچه ما به هر کوچه ای راه کج می کند

هم صحبت ادیان گشته و زما بی محلی می کند

پای رفتن دارد و خنده بر دل شکسته می کند

روزگار بر دل غم دیده تنهایی را آورده و دل بر آن تکیه می کند

...

 

 

غرور...

شکوه زندگی را دیدم و سکوت کردم ،کاش...
چشمان به وسعت دریا را دیدم وسکوت کردم ،کاش...
اشک هایت را دیدم وسکوت کردم ،کاش...
دستان سردت را دیدم و سکوت کردم ،کاش...
پاهای از رفتن باز مانده ات را دیدم وسکوت کردم ،کاش...
ندای قلبت را شنیدم و سکوت کردم ،کاش...

کاش کاش کاش،سکوت بر زبانم جاری نبود
کاش کاش کاش،سردی سکوت بر دستانم نبود

کاش کاش کاش،در باران چشمانت بی چتر مهمان بودم
کاش کاش کاش،پا به پایت می آمدم ،میزبان قدمهایت بودم

کاش کاش کاش،ندای قلبت سکوتم را درهم می شکست
کاش کاش کاش،قفل سکوت بر غرورم می شکست
کاش کاش کاش

...

دلدار ...

تنهایی را به آغوش گیر که دلدار از آن توست
چشم بر حرامی ببند که نگاه دلدار  برای توست


دست در دست مده ،که شانه های دلدار تکیه گاه توست
عاشقانه هایت را فریاد نزن ،که آغوش دلدار جای توست


همگام نشو که دلدار هم صدا و هم پای توست
خیس نشود چشم ،که سینه دلدار صندوقچه اسرار توست

 

 

...